یک هفته 7 چهره؛ از گورخواب ها تا مهدی رحمتی

سایت مجله برترین ها  با همکاری ایمان عبدلی خلاصه اخبار داغ را در انتهای هر هفته جمع بندی می کند و با عنوان تیتر  یک هفته 7 چهره منتشر میکند.

انتشار گزارشی راجع به کارتن خواب هایی که در گور می خوابند. تکانه ی عجیبی در رسانه ها ایجاد کرد. خبر سیاه و صریح بود آن قدر که اصغر فرهادی دردش آمد و خطاب به روحانی نامه نوشت.

کریمی قدوسی یا (نماینده هفته)
 
انتشار سخنانی محرمانه منتسب به ظریف که در آن مطالبی مبتنی بر اعتراف به شکست در مذاکرات با جان کری نهفته بوده، فضای سیاسی را تحت تاثیر قرار داده. پایداری ها و در راس آن قدوسی انتشار این سخنان را در راستای شفافیت سازی قلمداد می کنند. عده ای دیگر انتشار محرمانه های وزارت امور خارجه را خلاف مصالح نظام می دانند و البته این موضوع را بی ارتباط  با گرو کشی های سیاسی نمی دانند. اما این دست اتفاقات را چگونه باید نگاه کرد؟ امر شفاف در حوزه سیاست چه ارتباطی به بی احتیاطی های قدوسی دارد؟ درستی و نادرستی «برجام» به محرمانه های وزارت امورخارجه چه ارتباطی دارد؟ چرا صحبت های یکی مثل قدوسی می تواند ذهن ما را مورد تردید قرار دهد؟

گاه فضای مشوش رسانه ای و قطب بندی شده با هجوم پی در پی مواضع تند و عصبی اجازه دقیق شدن روی موضوعات را از ما می گیرد و ما در حال و امروز دچار می شویم و از تبارشناسی و تاریخ آدم ها و مواضع دور می افتیم. در همین موضوع منازعه ظریف و قدوسی خیلی راحت می شود تصویری دقیق تر از ماجرا داشت. با مرور مواضع قدوسی طی سالیان اخیر می توانیم مسلک او را درک کنیم. او در چه دوره هایی و به چه شکل اظهار نظر کرده؟ جای مرورش اینجا نیست. اما همین قدر می دانیم که غلبه ی لحن بر محتوا در اظهارات پایداری چی ها مساله ای روشن و واضح است.
 
 یک هفته 7 چهره؛ از گورخواب ها تا مهدی رحمتی

 قدوسی هم بزرگترین بازمانده از پایداری های مجلس قبلی است. او در سال منتهی به انتخابات در مورد بزرگترین دستاورد دولت روحانی (به زعم طرفداران دولت) اظهار نظر می کند. براساس دست نویس های شخص دیگری البته (اظهار نظر ثقیل بر اساس منابع سیال)، این شکل اظهار نظر را در کادوی جذاب شفافیت و صداقت دلسوزی به مردم و رسانه ها عرضه می کند. در واقع با دست مایه قرار دادن مساله ای که در ذهن مردم مورد تردید جدی قرار دارد امر خودش را پیش می برد.

 به هر حال مردم نمی توانند به قطعیت در مورد موفقیت و یا عدم موفقیت «برجام» به نتیجه ای برسند. از همین رو مساله ی تردید برانگیزی که پرچم پیروزی یک جریان هم تلقی می شود، مورد مناسبی برای تخریب و یا تکریم جریانات سیاسی است. پس قدوسی و یاران پایدارش مورد خوبی را هدف قرار داده اند، تردید ذهنی مردم به طور کلی اصلا بستر مناسبی است که می شود رویش موج سواری کرد.

 بعضا اگر شنونده ای هم در صداقت قدوسی شک کند با لحن و قطعیت می شود تردید اش را بر طرف کرد. یعنی این که وقتی قدوسی با لحنی تند و محکم و با همکاری رسانه های همراه صحبت هایش را به گوش مردم می رساند آن تردید اولیه در ذهن مردم و در مورد برجام بیشتر و بیشتر به سمت اظهارات قدوسی تمایل پیدا می کند. خصوصا وقتی که واقعیت برجام را در زندگی روزمره لمس نمی کنند. گوینده قاطعانه که حرف می زند اذهان ناخودآگاه در تایید و همراهی او قدم بر می دارند. دعواهای خیابانی را که دیده اید غالب مردم در مقابل آن که های و هوی زیاد دارد، سر تسلیم فرود می آورند مگر آنان که به تجربه زیست می کنند.

همه ی این حرف ها نه این که قدوسی حرف هایی بیهوده گفته باشد و یا ظریف در جریان مذاکرات اشتباهی نداشته، نه! اما خب نباید فراموش کنیم که در امر سیاسی چه کسی؟ در کجا؟ و چه برهه ای؟ چه حرف هایی زده و آن حرف ها چه مخاطبی دارد و چه تاثیراتی می گذارد؟ شاید قدوسی درست می گوید و ظریف و دوستانش در وزارت امور خارجه مسیر مذاکرات درست پیش نبرده اند، اما فضای خط کشی شده ی میان ایران و قدرت های بزرگ تا چه اندازه در اختیار گذاشتن اطلاعات محرمانه به صلاح است؟ چه کسانی نفع می برند؟ مطمئنا از این شکاف ها آمریکا منتفع خواهد شد و موضع ضعف مال ماست.

اما در کنار آمریکا منافع حزبی برخی از داخلی ها هم تامین خواهد شد و این نفعی که در کنار آمریکایی ها تامین می شود (حداقل برای گروهی مثل پایداری ها خیلی دلچسب نیست) بماند که در مورد مردان سیاست نه در حال، بلکه در مجموع عقاید و نظرات سالیان طی شده باید آن ها را وزن کشی کرد. گاهی تبار شناسی آدم های سیاسی آدرس های زیادی در مورد صدق مدعای آن ها می دهد. این که ظریف  یا قدوسی؟ تاریخ و تبار را بسنجید.


 
جناب خان یا (شادی هفته)

حذف کاراکتر جناب خان از خندوانه، پیرو اختلافاتی که میان سعید سالارزهی مالک عروسک و رامبد جوان تهیه کننده برنامه رخ داده است، واکنش های زیادی داشته. اتفاقی که یک سطح رویی دارد؛ مساله کپی رایت و آسیب هایی که فقدان یک قانون روشن به اهالی هنر می زند. همان مساله ای که بارها از آن صحبت شده و لزوم پیوستن به قانون کپی رایت را خواسته اند. اما سطح زیرین ماجرا واکنش های اغراق آمیز مردمی است که نبود و فقدان یک کاراکتر عروسکی برای آن ها خیلی بیشتر از آن چه که معقول می نماید، هست.

«خندوانه» در نهایت یک تاک شوی شبانه است و «جناب خان» هم نهایتا یک کاراکتر مفرح! قصد کم اهمیت دادن تاثیر شگفت انگیز رسانه ها در دنیای امروز را نداریم، اما با همه ی این ها، برآیند این برنامه و این کاراکتر خیلی ویژه و ماندگار نیست که نبودش این گونه مردم را تکان می دهد. به نظر می رسد فقدان شادی های متنوع و راه هایی که بتواند انرژی ها را آزاد کند و همچنین شرایط کم ثباتی که دلخوشی ها را می کشد، باعث شده احساساتی کاذب به سمت یک کاراکتر تلویزیونی سر ریز شود و موجی که از شادی کاذب شبانه با آن ایجاد شده، تبدیل به غمی نه چندان اصیل شود (کاذب نه از جهت کیفیت کار رامبد و جناب، بلکه از لحاظ اتکای مردم به یک نوع شادی انحصاری در شرایطی که حق انتخابی نیست).
 
 یک هفته 7 چهره؛ از گورخواب ها تا مهدی رحمتی

آن شادی و این غم هر دو گرامی نیست، زیرا از شرایطی بر می خیزد که اصالت ندارد و محصول یک افسردگی مدام و خزنده است که در زیر لایه های جامعه خانه کرده و با جناب خان و خندوانه هم رفع زحمت نمی کند. البته نباید فراموش کنیم که اصلا خندوانه ای اگر هست به دلیل همین افسردگی سمج و بدپیله است.

 یعنی اگر جامعه در شرایطی نرمال و رها به سر می برد و اگر شادی های صورت های متنوعی داشت، اصلا خندوانه رشد نمی کرد. پس یک سطح دیگر عمیق می شویم در می یابیم که نه تنها جناب خان، بلکه کل خنده سازی برنامه هایی این چنینی در شرایط عادی به چشم نمی آید.

مقصود این که شهروند ایرانی حداقل حق اش این است که در آخرین ساعات شبانه روز تخلیه شود، گاه آن قدر حساب و کتاب و انتخاب ها روی ذهن غلبه می کند که کم دردسرترین کار کنترل تلویزیون و کنج خانه و چشم خیره ای تنها راه نجات است تا ذهن سبک تر به خواب برود. «جناب خان» شور بختانه در چنین شرایطی مثل حبابی رشد می کندو شوربختانه تر این که پایدار نمی ماند و شرایط بی ثبات به آنی آن را زمین می زند و در این میان مردم به مانند توده هایی سخت جان از آن مفر به این پناهگاه هجوم می برند. مخلص کلام این که شور «جناب» را نزنید چندی بعد مفری دیگر و ... خودمان را دریابیم «ما» مرکز عالمیم.


 
بهرام بیضایی یا (کارگردان هفته)

زادروز بیضایی و اتفاقاتی که راجع به کیمیایی («قاتل اهلی» که دچار چالش شد و ظاهرا بخش هایی از فیلم به دلیل اختلاف تهیه کننده و کارگردان معطل مانده) در هفته ی گذشته، بهانه ای شد که به موقعیت کارگردان های کار کشته در سینمای ایران و بحث امنیت شغلی برای یک هنرمند بپردازیم.

مسعود کیمیایی، ناصر تقوایی، بهرام بیضایی و حتی داریوش مهرجویی کارگردانانی هستند که هر کدام دنیای خاص خودشان را در سینمای ایران ایجاد کرده اند و همگی از یک شکاف عظیم در سینمای ایران ضربه می خورند؛ شکاف میان هنر تا صنعت. هنری که نمی تواند خودش را به هزار و یک دلیل به مرزهای یک صنعت مستقل و پویا نزدیک کند و روی پای خودش بایستد. این استقلال نه این که تماما بوی نافرمانی و خودرایی بدهد، بلکه استقلالی است که چشم به راه سرمایه گذار نمی ماند و از پول های مداخله گر هم فارغ است و تنها به واسطه این که یک نام بزرگ و تاریخ ساز پشت خودش دارد، می تواند فیلم بسازد و بعد راحت تر هم حرف هایش را بزند.
 
 یک هفته 7 چهره؛ از گورخواب ها تا مهدی رحمتی

اگر ساختارهای فرهنگ و هنر ایرانی به شکلی تعریف می شد که کارگردانان  شناسنامه دار به صرف این که جریان ساز بوده اند، واجد جایگاهی خاص در سینما می شدند. رفته رفته و در طی گذر از سال ها و دهه های هنری موقعیت آن ها به واسطه سلسله اقدامات پول ساز تثبیت می شد و هیچ گاه وابسته به این مدیر و آن سرمایه گذار نبود. تثبیت وقوام یکی مثل بیضایی فقط در مباحث بارها تکرار شونده و حداقلی نظیر: بیمه های درمانی و یا توقعاتی چون در انزوا نبودن هنرمند نیست (کما این که بیضایی تمکن مالی مناسبی دارد و به این حداقل ها نیازی ندارد).

تثبیت یعنی این که بیضایی میل به فیلم سازی داشته باشد و آن ترجمه ای که با زبان سینمایی اش اتفاق می افتد را از سینماها دریغ نکند. ترجمه یعنی انتقال مفاهیم فرهنگ ساز از زبانی دشوار به زبانی همه فهم، کاری که در ید معدود آدم هایی چون بیضایی است.

به عبارت دیگر وقتی صرف ادامه کار برای هر کارگر ساده و بدون مهارت را امنیت تعریف می کنیم. برای عرصه ی کار خلاقانه و هنری هم «امنیت» فقط معنای بیمه و رفاه نسبی نمی دهد. کار هنری هم به مانند هر نوع اشتغال دیگری اگر امتداد نداشته باشد، امن نیست.

پس توقع این که یکی مثل کیمیایی معطل سرمایه گذار نماند و ذهن اش هرزِ مجادلات و جنگ هایی برای تامین سرمایه نشود، توقع زیادی نیست. مادامی که نگاه های تنگ نظرانه ودلواپس از سر فرهنگ و هنر چشم بر ندارد و از هنر تعریفی محدود و خاص ارائه دهد، هیچ وقت صنعت – هنر شکل نخواهد گرفت و مادامی که صنعت – هنر شکل نگیرد. ثبات به وجود نمی آید و ثبات که به وجود نیاید، هنرمند آن خلوت مورد نیاز کار خلاقه را نخواهد داشت و باز هم تا زمانی که خلوت و آرامش هنرمند تامین نباشد، اثری ماندگار و فرهنگ ساز شکل نخواهد گرفت.

وخب اثر ماندگار که نباشد از هنر فرهنگی نمی ماند.  موریانه های انحصار طلبی و شک و تردید درونش را می خورند. فیلم ها جعلی تر و خودنمایی ها بیشتر و مخاطبان گمراه تر و...آجر کج یک دیوار را که از ذهن مغشوش کارگر ساختمانی نشات گرفته می شود به آنی صاف کرد و اما ذهن مغشوش نشات گرفته از یک اثر کژ فرهنگی را چند سال زمان باید؟ کیمیایی درگیر مجادلات بیهوده است. چشم به دست دیگران و بیضایی نگاه سنگین مداخله گر را تحمل نمی کند. دو دردی که زبان دو فیلمساز را الکن کرده که هر دوی این درد ها از صنعتی نشدن هنر نشات می گیرد. حیف است یکی فیلم اش را نصفه و نیمه می گذارد و آن یکی هم که خارج نشین باشد، این معطل سرمایه و آن خسته از تحدیدها.


 
سرباز مریوانی یا (سرباز هفته)

بارها و بارها حداقل طی یک سال گذشته خبرهای بدی از حیوان آزاری شنیده ایم. ویدئوها و عکس هایی  که در شبکه ها اجتماعی دست به دست شده اند و ما را نسبت به خودمان نا امید کرده اند. اما حالا سرباز فداکار مریوانی در اقدامی که منجر به نجات یک سگ شد و پایش را از دست داد، تا هم امیدواری را به «ما» برگرداند و هم یادمان بیندازد که سربازی و پادگان و مفاهیمی مثل: امنیت، ابعاد دیگری هم دارد که گاه به آن بی توجهیم.

«پادگان» به مثابه یک جغرافیای تعلیمی و سازنده گاها فرصت بی نظیری برای انسان سازی است.
 
 یک هفته 7 چهره؛ از گورخواب ها تا مهدی رحمتی

انسان سازی در سطحی عریض و گسترده که به تمامی قابلیت های قابل توجه انسان توجه داشته باشد. سرباز مریوانی شاید خاطرمان آورد که تنها ادوات نظامی نیست که تامین امنیت نمی کند و فردای لزوما مطمئنی را رقم نخواهد زد. گاه ذهن ها و جسم هایی که آمادگی و پذیرش این همه از خود گذشتگی را دارند گنج های مطمئن تر و قابل افتخارتری هستند.

 اصلا مگر نبود هشت سال دفاع دلاورانه در مقابل رژیم بعثی و کلی کشورهای هم پیمان غربی. چه کسی می تواند انکار کند که از خودگذشتی و ذهن های پالوده مدد رسان هشت سال جنگ تحمیلی نبوده است؟

سربازی که کشش از خودگذشتگی برای یک سگ را دارد، نوعدوستی را تا عمق جان درک کرده و قابلیت های فراوانی برای زیست اجتماعی و درک همنوع خواهد داشت. اهمیت دشمن خارجی و لزوم دفاع جانانه و آمادگی نظامی، البته که غیر قابل انکار است. اما گاه چیزهای از درون ما را ضعیف می کند و به مرور آن قدر کم جان می شویم که نای اسلحه به دست گرفتن را هم نخواهیم داشت. مردمی که با حیوانات مهربانانه رفتار نمی کنند و با محیط زیست در صلح نیستند، به سطحی از کرختی و بی تفاوتی رسیده اند که در بزنگاه هایی که باید حتی مفهوم وطن را هم درک می کنند.

در واقع پیش زمینه درک مفاهیمی چون: امنیت و دفاع و میهن در درک و دریافت دنیای اطراف و پیرامون است. جامعه ای که به سطحی از عصبیت افسارگسیخته می رسد و نسبت به اطرافش مهربان نیست، دیگر نمی تواند فداکار باشد و در چنین شرایطی مسئولیت نهادهای انسان سازی چون: آموزش و پرورش  که با خیل وسیعی از آینده سازان در تماسند مهم می شود.

 این ها همه را نوشتیم و حیف است که برای سرباز مریوانی هم ننویسیم که یک «پا» داد و کلی «جا» باز کرد. آینده ای که از او تامین می کنید قوت قلبی است برای ذهن هایی که جلب او شده و اندازه او شهامت ندارد. اگر مسئولانی که می توانند هوای کار را داشته باشند در حقیقت آدرس درستی به دیگران خواهند داد، دیگرانی که کشش همدلی را دارند و مسیر را پیدا نمی کنند.


 
گورخواب ها یا (خشم و بغض هفته)

انتشار گزارشی راجع به کارتن خواب هایی که در گور می خوابند. تکانه ی عجیبی در رسانه ها ایجاد کرد. خبر سیاه و صریح بود آن قدر که اصغر فرهادی دردش آمد و خطاب به روحانی نامه نوشت.

 حاشیه نشینی و فقر و تصویر سیاه بزهکاری رهاورد موج گسترده ی مهاجرت از روستاها به شهر است. موجی که در درجه اول از مدیریت ناصحیح منابع آبی سرچشمه می گیرد و بعد در سطحی پایین تر از بی توجهی به استعدادهای هر جغرافیا در اشتغالزایی و تشویق به سکونت پایدار نشات می گیرد. در واقع سیل اقدامات یهویی و مقطعی و غیر کارشناسانه حالا در این سال ها دارد نتیجه می دهد واقعیتی خشن و عریان را پیش روی ما می گذارد.
 
 یک هفته 7 چهره؛ از گورخواب ها تا مهدی رحمتی

خشم و بغض فرهادی بیراه نیست چون این سیاهی را حداقل دو دهه قبل تر خیلی ها پیش بینی کردند و اما قدرت انکارسازی های آمارهای برخی دولت ها هر بار سدی شد برای انتقاد پذیری و تغییر نگرش و روش.

درآمدهای نفتی کلان قدرتی کاذب به برخی دولت ها می دهد که بی نیاز از پاسخگویی به عموم مردم و در فرار مدام از رابطه ای سازنده با جمعیت، خودسرانه شکلی از توسعه را ایجاد می کند که ویرانی اش بیش از سازندگی اش خواهد بود. گسترش شهر نشینی در این شکل حباب وار و کاذب و این اقبال کور به شهرها و به خصوص کلانشهرها علاوه بر تبعات اجتماعی و فرهنگی بی شمار، حداقلی ترین نیازهای زندگی را هم دیریاب می کند و حواشی کلانشهرها بزرگتر از متن آن می شود (بماند که متن هم مثلا همین روزها در تهران قفل ترافیک و پرخاش خورده و حبس شده است) حواشی وقتی بزرگتر از حالت نرمال شد در کنار تن سنگین و ناکارآمد نهادهای حمایتی مثل: بهزیستی تولید فقر و نکبت می کند. چون همان آمارهایی که هر بار برخی دولتی ها و افراد مستقر را در مقابل منتقدان مسلح می کند، این بار در شناسایی نیازمندان واقعی یک راه اشتباه دیگر مقابل تصمیم گیرندگان می گذارد. اصلا خیلی از بودجه های حمایتی به افرادی می رسد که بی نیاز هستند و نیازمندترها در گور می خوابند!

منظور و مراد این که وقتی دولتی و ساختاری در شناسایی و تحلیل داشته ها و نداشته هایش توانا نباشد، بالکل به خطا می رود. چون اصل اساسی تنظیم برنامه های توسعه محور شناخت و معرفت از شرایط است. تا شناختی واقعی حاصل نشده باشد نمی شود خط مشی تعیین کرد و اگر خط مشی هم تعیین شود، پر خطا و غیر واقعی و در مواقعی غیر قابل انعطاف خواهد بود.

روستاها روز به روز خالی تر می شود. افراد از دورترین نقاط به کلان شهرها هجوم می آورند. اشتغال زایی های جعلی و بی مصرف است. اصلا به استعداد ها و نیازهای مناطق توجه نمی شود و یک الگوی ثابت برای فرهنگ ها و جغرافیاهای گوناگون تجویز می شود. در مازندران با زمین های گران بهایش آپارتمان می سازند و کارخانه می زنند و در کویر مرکزی دنبال آب می گردند.

منابع آبی میان مناطق مختلف گروکشی می شود. بیکاری گل سر سبد است و آوارگی هم پشت سرش وارد خانه ها و خیابان می شود. چنین اوضاعی کمی تحریم داشته باشد و چند مدیر ارشد دولتی عوام فریب، وضع بد و بدتر خواهد شد. اجتماع و فرهنگ و اقتصاد بخشنامه ای می شود؛ تهی و خالی از دور اندیشی! از اینجا به بعد واقعیت خیابان و گورستان حرف خواهد زد. حاشیه نشینی درد همه جوامع اعم از توسعه یافته و غیر توسعه یافته هست و هیچ وقت کاملا درمان نخواهد شد، اما میزان وشدت آن تفاوت دارد و همین میزان و شدت کیفیت زندگی را تعیین می کنند. اگر جامعه ای آرمانی این گونه دچار چالش شود، دردش تا استخوان هم می رسد. فرهادی گفته بود آرمانی که در گور می خوابد، «آرمان» در گور می خوابد. تمام!


 
دنیا فنی زاده یا ( دست هایش ، هفته)

صبح چهارشنبه سرگیجه ی عجیب بود. هر لحظه اخباری متفاوت از «دنیا فنی زاده» به گوش می رسید. مادر تکذیب می کرد و همسر تایید و در نهایت آن تایید دوست نداشتنی واقعی شد و کلاه قرمزی از حرکت ایستاد. از مرگ نوشتن سخت است و اصلا این که چهره ای را به واسطه مرگ در این فهرست می گذاریم، حال خوبی ایجاد نمی کند. اگر این مرگ  دست خاطره ها را بگیرد که درد مشترک می شود و درمان درد مشترک هم در این سال ها گران شده و به وسع ما نمی رسد.

«دنیا فنی زاده» خیلی زود و در یک روند پر شتاب رفت. فاصله انتشار خبر بیماری اش تا لحظه ی مرگش خیلی زمان نبرد و شاید هم به اندازه تیتر یک نشد و نمی دانم شاید ما به اندازه جدی نگرفتیم اش و گمان کردیم خبر سلامتی اش به زودی خواهد رسید.
 
 یک هفته 7 چهره؛ از گورخواب ها تا مهدی رحمتی

 اما خب «مرگ» قطعی ترین موردِ دنیای نسبیت است. ما همه در مورد چگونگی زندگی می اندیشیم، کجا بنشینیم و چه بخوریم و تا خواسته های ایده آلیستی تر مثل: شهرت و ثروت اما مرگ را فراموش می کنیم.

 زندگی با همه ی نسبیت اش ما را می بلعد (اشتباه نکنید نمی خواهیم مثل دیوار نوشته ها زندگی را بزنیم و مرگ را چماق کنیم) اما مرگ قطعی ترین و فرار ترین مفهوم بشری است. انقدر قطعیت دارید که دائما فراموشش می کنیم. از یاد می رود و هر بار در بزنگاهی و اندازه چند واژه خودش را به رخ می کشد.

 گاهی خبر فوت یکی از آشنایان پشت گوشی تلفن و لحنی داغدار و گاه یک آشنای همگانی و در کلمات غمگین یک خبر گزاری. این ها آلارم های مرگ اند! «دنیای فنی زاده» آلارم اش اما ممتد و سمج بود. او به قدری که در زندگی خاطره ساخت با مرگ نمادین هم خودش را میان ذهن های ما حک کرد (فقدانش از دست های خاطره ساز شروع شد) مگر می شود حرف های ناباورانه مادر بی خبر اش را به همین راحتی فراموش کرد؟ اگر بتوانیم حرکات مشنگ وار کلاه قرمزی را که به پوچی زندگی می خندید و ما را بازی می داد را فراموش کنیم به همان اندازه هم این مرگ تراژیک را فراموش می کنیم.

جانِ عروسک های بچگی رفت و کمی از آن جان را برای خودش نگه نداشت. خوش به حال شما که میان قطعیت مرگ و نسبیت زندگی تعادل برقرار کردی. چنان مچاله در زیر میز به قصد خاطره سازی و چنان رها در زیر خاک. پرویز خان می گفت تا قبر آ آ آ آ میخواست آهی بکشد از جوانمرگیِ دنیا، فرصت خودش هم کم بود اما.


 
مهدی رحمتی یا (یاغی هفته)

حرف و حدیث پیرامون مهدی رحمتی دروازه بان سابق تیم ملی و نیمکت نشین فعلی تیم استقلال زیاد است. طی چند روز گذشته خبرهایی مبنی بر قرار گرفتن نام رحمتی در لیست فروش به گوش رسیده که با تکذیب قاطعی هم همراه نشده. رحمتی دروازه بان کمی نیست و تاثیرات مثبت زیادی در استقلال داشته، او به جرات خیلی از امتیازات را برای استقلال به تنهایی کسب کرده. پس گذشتن از نام او اتفاق بزرگی است و البته نباید فراموش کنیم که حضور رحمتی در چارچوب این تیم فشار روانی مضاعفی هم با خودش می آورد که قابل چشم پوشی نیست.

با شایعاتی که نقش رحمتی را فراتر از یک دروازه بان در مجموعه استقلال قلمداد می کنند، کاری نداریم. اما واضح است که دروازه بان مغضوب کی روش حداقل از دو جنبه مستعد حاشیه سازی است؛ دروازه بانان در موقعیتی متفاوت به عنوان آخرین پناه یک تیم موقعیت ویژه ای دارند و به چشم می آیند. آن ها حتی در پوشش هم متفاوت از دیگران هستند و شرایط خاصی برای خود نمایی دارند، نگاه کنید به بی شمار دروازه بان هایی که درگیر حواشی شده اند. نمونه ی نزدیکش سوشا مکانی. دروازه بان ها با هر کنشی، توجهی غلو آمیز دریافت می کنند، چون در یک موقعیت انفرادی اما در یک مجموعه قرار می گیرند و به عبارتی اگزجره ترین عضو یک تیم فوتبال هستند.
 
 یک هفته 7 چهره؛ از گورخواب ها تا مهدی رحمتی

 پس تا اندازه ای کنترل دروازه بان کار دشواری است خصوصا این که آن دروازه بان دارای قدمت و سابقه هم باشد.

رحمتی جدا از این ها در استقلال سال های گذشته ستاره و دردانه بوده. اینجای کار اما گناه از رحمتی نیست. او سپر بلای مربیان عمدتا کم دانش این سال های استقلال بوده که با وجود او معایب و کاستی ها تیم را می پوشاندند و کیست که نداند، وقتی یک تیم فوتبال در بازی های زیادی بهترین بازیکنش دروازه بان تیم است یعنی این که اوضاع خوشی ندارد.

در این میان اگر رفتن رحمتی تصمیم منصوریان باشد و توصیه ای از خارج مجموعه منجر به چنین اقدامی نشده باشد، باید برای این مجموعه نگران بود. چون اراده ای برای مدیریت یاغی ستاره ی تیم وجود ندارد. مسابقات لیگ مثل مسابقات تیم ملی مقطعی و دوره ای نیست که بشود با قاطعیت قید هر بازیکنی را زد. اگر کی روش با مدیریت روانی قدرتمندی که دارد رحمتی را حذف می کند و آسیب آن چنانی نمی بیند، شرایط لیگ و باشگاه بالکل غیر قابل قیاس است. در مسابقات فرسایشی لیگ باید با یکی مثل رامین رضائیان هم کنار آمد. نفع حداکثری با در نظر گرفتن تمامی ابعاد تحمل یک نفر یا حذف اوست. والسلام.

  9 دی 1395
بخش : سیاسی / فرهنگی / جامعه / ورزشی
کد خبر: 57440
تگ ها :

info@sajedkhabar.ir__ sajedkhabar@gmail.com

نظرات 0
ارسال نظر
پررنگ کج خط دار خط دار در وسط | سمت چپ وسط سمت راست | قرار دادن شکلک قراردادن لینکقرار دادن لینک حفاظت شده انتخاب رنگ | پنهان کردن متن قراردادن نقل قول تبدیل نوشته ها به زبان روسی قراردادن Spoiler

آخرین اخبار انتخابات با ساجدخبر ساجدنیوز نسخه اندروید تلگرام ساجدنیوز